تبليغاتX
وكيل جوان
وكيل جوان
اين وبلاگ به موضوع‌هاي مربوط به وكالت مي‌پردازد.
آن کیف‌قاپ بخت‌برگشته…!

آن کیف‌قاپ بخت‌برگشته…!

ساعت نزدیک 3 بعد از ظهر بود که تصمیم خودم را گرفتم. قدم‌زنان رفتم سراغ همان ساندویچ‌فروشی همیشگی. درست پشت ایستگاه متروی میدان امام خمینی. ساندویچی سفارش دادم و چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشت که آماده شد. مشغول خوردن بودم که داد و فریادی به گوشم رسید. برگشتم. نزدیک به بیست تا سی نفر به دنبال یک نفر! آن شخص فراری مردی نزدیک به 40 می‌نمود. چهره‌اش چنان بود که نمی‌شد گفت ترس در آن موج می‌زد. با این حال، از فرار کردن هم خودداری نمی‌کرد. هر چند فرار کردنش، با توجه به سنش، بیشتر به هروله می‌ماند! تا باز می‌ایستاد تعقیب‌کنندگانش نیز باز می‌ایستادند. کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت! یکی از تعقیب‌کنندگان که جوانی بیست و سه یا چهار ساله بود کفشهایش را در آورده بود و می‌خواست با کفشهایش او را بزند! خنده‌ام گرفته بود! کفش اول را که پرت کرد به او نخورد آن هم از فاصله دو یا سه متری! تعقیب و گریز ادامه داشت! ناگهان یکی از میان جمعیت...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  86/12/01ساعت   توسط جواد كارگزاري  | 

 
domain parking for domains
PageRank Tool