چند نکته درباره نامه تاریخی بازپرس شاملو به رییس قوه قضائیه
1. هنوز افتخار آشنایی با بازپرس شاملو را پیدا نکردهام اما درباره او زیاد شنیدهام. سال گذشته که برای پیگیری پروندهای به دادسرای جنایی میرفتم یکی از دوستان گرامی و دانشمند را در آنجا دیدم که...
شکنجه و اقرار
در دو سال گذشته که برای پیگیری یک پرونده به آگاهی مرکز (/شاپور) میرفتم تا انجام هماهنگی با افسر پرونده و رفتن به داخل مدت زمانی را در سالن اصلی پاسخگویی به مراجعین به سر میبردم. به مانند همیشه کنجکاو و جستجوگر تلاش میکردم همه چیز را ببینم و بشنوم. نحوه برخورد مأمورین دایرههای مختلف آگاهی با مردم را زیر نظر داشتم و چشم از مردم نگران برنمیداشتم. چیزهای زیادی از آن چند بار رفتن به آگاهی مرکز دستگیرم شد که...
هروله قضایی
از دادسرای ناحیه یک تا دادسرای جرایم امور اقتصادی
در راه دادسرای ناحیه یک الهیه بودم که خبر دادند پرونده همراه متهم جهت رسیدگی به دادسرای جرایم امور اقتصادی فرستاده شده است. ساعت از 11 گذشته بود. تا متهم از آگاهی مرکز (/شاپور) به دادسرای ناحیه یک برسد زمان زیادی از ساعت کاری دادسرا گذشته بود و اکنون که...
اجلاس دادستانهای کشورهای اسلامی
و حقوق شهروندی
تصویر اول: تهران: دادسرای ناحیه 12. مورخ 9/3/86 ساعت 8 صبح
دو سال پیش بود که اول وقت برای پیگیری پروندهای، که هنوز تمام نشده است، به دادسرای ناحیه 12 تهران رفتم. از دور دیدم که عدهای پشت در ورودی دادسرا ایستادهاند. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت هنوز 8 نشده بود. با خود گفتم 9 که بشود در را باز میکنند. نزدیکتر که شدم شنیدم یکی از سربازانی که پشت در ایستاده بود گفت که دادسرا امرور تعطیل است. تعجب کردم. تعطیل؟ به چه دلیل؟...
توقیف بدون رسید از سوی نیروی انتظامی
دیروز (11/12/87) برای پیگیری یک پرونده چند ساعتی در کلانتری 147 گلبرگ حضور داشتم. ساکت و آرام گوشهای نشسته بودم و به آنچه که در کلانتری میگذشت نگاه میکردم. اکنون که به دیروز فکر میکنم میبینم موضوعهای زیادی وجود دارند که هر یک میتوانند موضوع یک یادداشت مستقل باشند. با این حال، بنا بر اهمیت تصمیم گرفتم در مورد موضوع «توقیف بدون رسید از سوی نیروی انتظامی»...
«معاون ارجاع به مثابه مانع ارجاع»
چهارشنبه بود و آخرین روز هفته و من با توجه به عجله بیش از اندازه موکلم برای طرح هر چه سریعتر شکایت ناگزیر شدم تا محور برنامههای آن روزم را بر انجام خواسته موکل بنا نهم. شب پیش بررسیهای لازم را در مورد طرح شکایت انجام دادم و صبح شکایتنامه را تنظیم نموده و یک راست برای نقش تمبر وکالتی به کانون وکلاء رفتم. پس از این که به دلیل برخی سهلانگاریهای گریزپذیر بیش از یک ساعت زمان را از دست دادم، نزدیکهای ظهر بود که به دادسرای ناحیه 7 سیدخندان رسیدم. شکایتم را به منشی معاون ارجاع دادم. نگاهی به شکایت مزبور انداخت. پرسید که آیا طرح دو شکایت در یک شکایتنامه امکانپذیر است که پاسخ دادم به دلیل این که شکایتکننده و شکایتشونده یک شخص میباشند منع قانونی وجود ندارد. مدتی نزدیک به نیم ساعت چشم انتظار باقی ماندم تا بالأخره صدایم کردند. از قرار معلوم معاون ارجاع- که بعدتر با نقش مهرش بر پشت شکایتنامه سید نورالدین نورالدینی نام گرفت- در مورد شکایت سخنی با من داشت. چکیده حرف وی این بود که موضوع جنبه کیفری ندارد و اگر هم داشته باشد به دلیل این که تنها یک روز به پایان مدت اجاره باقی مانده است موکل من که مستأجر میباشد دیگر سمتی نخواهد داشت و برای یک روز هم طرح شکایت معنایی ندارد....
کارشناس حقوقی یا کارشناس مانعتراشی!!!
پنجشنبه ساعت 4:30 بامداد بود که به همراه موکلم- که یکی از دوستان گرامی است- راهی دامغان شدم تا نامه رفع توقیف حساب نزد صندوق تعاون دامغان را برده و در راستای توافقهای انجام شده با صاحب حساب مبلغ توقیف شده را دریافت و چک توقیفکننده حساب را باز پس دهم. ساعت نزدیک به 9 صبح بود که صندوق تعاون دامغان بودیم. نامه را به رییس صندوق تعاون نشان دادم و او نیز پس از چند تلفن و دورنگار کردن «نامه توقیف حساب» و «نامه رفع توقیف» برای کارشناس حقوقی صندوق تعاون- آقای بهنام سهرابی – در سمنان اعلام نمود که مشکل خاصی وجود ندارد. تماسی با صاحب حساب گرفتم که اعلام نمود به دلیل بازدید استاندار سمنان از محل پروژهاش نمیتواند بیاید. برای همین هم پس از نزدیک به یک ساعت که از حضور ما در صندوق تعاون میگذشت، به همراه موکلم بیرون آمدیم تا نفسی تازه کنیم و اگر بشود چیزی بخوریم. اندکی از 11 گذشته بود که صاحب حساب حضورش را در صندوق تعاون اعلام نمود. دست از پا درازتر ...
«هر که دست از جان بشوید...»
«در یکی از جنگها، عدهای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از از زندگی ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفتهاند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید...».[1]
امروز[2] که از کنار کاخ دادگستری-روبروی درب شرقی پارک شهر (خیابان خیام)- میگذشتم انبوه مردم و مأمورهای آتشنشانی نگاه کنجکاو مرا به خود فراخواند. نخست گمان بردم که جایی آتش گرفته یا حادثه ای از «جنس آتش» در میان است. با این حال کسی جلوی عبور مرا از پیاده رو نگرفت! با پروا و حزم- کمی تا اندکی زیاد- با نگاهی نگران به راه خود ادامه دادم و در همان حال از سربازی پرسیدم: «چه شده است؟ جایی آتش گرفته است؟» که پاسخ داد نمیداند و میدانست. این را بعدتر فهمیدم. هنگامی که ...
[1]گلستان سعدی، باب اول، در سیرت پادشاهان، حکایت 1.
[2]بیست و یکم اردیبهشت هشتاد و هفت.
داوری از نوع مونث!!!
امروز صبح قرار بود برای پیگیری پروندهها و برخی کارهای دیگر به کانون دادگستری در تهران–منطقه 12 شهرداری- بروم. با این حال، چند کار کوچک در دادسرای عمومی و انقلاب عدالت داشتم که نخست برای انجام آنها اقدام نمودم. یکی از آن کارها، شرکت در جلسه بازجویی و دفاع از شخصی بود که از طرف یکی از دوستان معرفی شده بود. اتهام او ترک انفاق بود. گمان نمیبردم با توجه به اسناد و مدارکی که وجود داشت کار سختی پیش رو باشد! در زدم و همراه موکلم وارد شعبه 2 دادیاری شدم. لایحه ثبت وکالتنامه همراه با وکالتنامه را به دادیار دادم و درخواست نمودم که دستور ثبت را بدهد! نگاهی سرسری به آنها انداخت و پاسخ داد که دستور ثبت نمیدهد. اصرار که نمودم گفت بدون دستور وی در رایانه ثبت میگردد! ...
آن کیفقاپ بختبرگشته…!
ساعت نزدیک 3 بعد از ظهر بود که تصمیم خودم را گرفتم. قدمزنان رفتم سراغ همان ساندویچفروشی همیشگی. درست پشت ایستگاه متروی میدان امام خمینی. ساندویچی سفارش دادم و چند دقیقهای بیشتر نگذشت که آماده شد. مشغول خوردن بودم که داد و فریادی به گوشم رسید. برگشتم. نزدیک به بیست تا سی نفر به دنبال یک نفر! آن شخص فراری مردی نزدیک به 40 مینمود. چهرهاش چنان بود که نمیشد گفت ترس در آن موج میزد. با این حال، از فرار کردن هم خودداری نمیکرد. هر چند فرار کردنش، با توجه به سنش، بیشتر به هروله میماند! تا باز میایستاد تعقیبکنندگانش نیز باز میایستادند. کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت! یکی از تعقیبکنندگان که جوانی بیست و سه یا چهار ساله بود کفشهایش را در آورده بود و میخواست با کفشهایش او را بزند! خندهام گرفته بود! کفش اول را که پرت کرد به او نخورد آن هم از فاصله دو یا سه متری! تعقیب و گریز ادامه داشت! ناگهان یکی از میان جمعیت...
فرار از مسوولیت یا بیمسوولیتی؟!!!
سخنی در باب صلاحیت محلی دادسراها
بگذارید سخنم را با شرح یک خاطره آغاز کنم. امروز برای طرح شکایتی به دادسرای ناحیه 5 (صادقیه) رفته بودم. عنوان شکایت من «جعل» و «معاونت در استفاده از سند مجعول» بود. موضوع از این قرار بود که دو نفر اقدام به جعل عنوان یک شرکت به نام «الف» نموده و سپس با تبانی با برخی از مدیرهای شرکت «ب» پیشفاکتورهای جعلی در اختیار آنها قرار داده و زمینه اخذ وام از سوی آنها به نام شرکت «ب» را فراهم نموده بودند. صرف نظر از جعل عنوان شرکت و ارایه پیشفاکتور، افراد مزبور در تماس تلفنی بانک با آنها واقعی بودن پیشفاکتورها را تأیید و پس از صدور چک از سوی بانک به نام شرکت «الف»- که وجود خارجی ندارد- با ضرب مهر شرکت «الف» زمینه دریافت مبلغ چک از سوی برخی از مدیرهای شرکت «ب» را فراهم میکنند و چک مزبور از سوی آنها دریافت و به حساب شخصی آنها واریز میگردد. از دو جرم بالا، یکی، جرم جعل، در حوزه قضایی دادسرای ناحیه 5 و دیگری، استفاده از سند مجعول، در حوزه قضایی دادسراهای ناحیه 11 و 12 رخ دادهاند. همچنین متهمهای پرونده در حوزه قضایی دادسرای ناحیه 5 ساکن میباشند. با توجه به این که متهمهای پرونده دو جرم متفاوت را انجام داده و دادسراهای مختلف صلاحیت رسیدگی به موضوع را داشتند، ناگزیر از تعیین مرجع صالح بودم و پس از بررسی با این نتیجه رسیدم که دادسرای ناحیه 5 صالح به رسیدگی میباشد. در این زمینه قانون آیین دادرسی کیفری به روشنی حکم موضوع را بیان نموده است. ماده 54 قانون مزبور مقرر میدارد:...
پلاک شهرداری به جای پلاک ثبتی!!!
چند روز پیش برای کاری رفته بودم به اجرای احکام مجتمع باهنر. همان طور که چشمانتظار رسیدن نوبتم بودم ناگهان با صحنه جالبی روبرو گشتم. خانمی- میان جوانی و میانسالی- یک پلاک آبی رنگ را از زیر چادرش درآورد و داد به مأمور اجرای احکام! اول کمی تعجب کردم. نمیدانستم قضیه از چه قرار است. مأمور اجرای احکام نگاهی به آن خانم انداخت و پرسید: «این چیست؟». آن خانم پاسخ داد: «پلاک است. همان پلاکی که خودتان گفتید بیاورم». مأمور اجرای احکام هاج و واج نگاهی به همکارش کرد و همان طور که پلاک را در دست داشت ناگهان شروع به خندیدن کرد. آن زن که اندکی دست و پایش را گم کرده بود پرسید «چرا میخندید؟ خودتان گفتید که بروم پلاک را برای توقیف خانه بیاورم». مأمور اجرای احکام- که هیچ تلاشی برای کنترل خندهاش از خود نشان نمیداد- با همان حالت خنده گفت:...
مرا به خیر تو امید نیست …!!!
امروز صبح برای ثبت دادخواستی به مجتمع عدالت رفتم. مجتمع عدالت-واقع در تجریش، خیابان فناخسرو- تنها مجتمع رایانهای دادگستری استان تهران- و شاید هم کشور- است. این موضوع را دو ماه پیش فهمیدم که برای ثبت دادخواستی به آنجا رفته بودم. هنگام ارایه دادخواست و پیوستهای آن از من خواسته شد که دیسک لرزان (floppy disk) مربوط به دادخواست را نیز ارایه دهم! ابتدا کمی شگفتزده شدم. برای نخستین بار بود که با چنین درخواستی روبرو میشدم. من که برای ثبت دادخواست چاپی خود در مجتمع شهید بهشتی با وجود استناد به نظریه مشورتی اداره حقوقی قوه قضاییه و مراجعه به اتاق رییس مجتمع ناکام مانده بودم، اکنون با درخواستی مبنی بر ارایه متن حروفچینی شده دادخواست در قالب یک دیسک لرزان روبرو گردیدم. خوشبختانه انجام ...
توهين: يك پرونده، يك محاكمه[1]
دكتر رضا نوربها[2]
توهين: يك پرونده، يك محاكمه
از حربههاي مختلفي كه جهت محدوديتهاي گوناگون بر قانون اساسي در كشور ما فراوان استفاده ميشود، شكايات افراد، نهادها و سازمانهاي دولتي و غير آن از اشخاص و جرايد به عنوان توهين، نشر اكاذيب، تشويش اذهان عمومي و مانند آنهاست، برخي از دادگاهها نيز با دست و دلبازي فراوان تحت همين عناوين اشخاص را محكوم كرده و مجازات ميكنند كه هرچند نميتوان در همه موارد اين محكوميتها را خلاف قانون دانست اما در بسياري از حالات اعلام محكوميتها به دليل ناآشنايي برخي از مراجع قضايي به حدود و ثغور كلمات و دلبستگي بيدليل آنها به تفاسير موسع است كه اصولاً در حقوق جزا جايز نيست و اگر مراجع عالي چون دادگاههاي تجديدنظر و ديوانعالي كشور به كنترل اين آرا نميپرداختند معلوم نبود سرنوشت افراد چه ميشد!
من چون شخصاً و چند سال پيش در يكي از همين دادگاههاي معتقد به تفسير موسع و بيعلاقه به شناخت حدود كلمات حقوق جزا محاكمه و محكوم شدم اينكه ايامي چند بر اين محكوميت گذشته است صرفاً نه به عنوان گله يا شكايت كه در اين موضع بدان اعتقادي ندارم بلكه فقط منباب يك بحث حقوقي دقيق به شرح ماجرا و استنباط دادگاه و آراي دادگاههاي بدوي، تجديدنظر و ديوانعالي كشور ميپردازم كه اين حكايت واقعي نمونهاي باشد براي باز كردن اين مسايل كه ...
[2]استاد دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی و وکیل دادگستری
از تهران تا قزوین: شنیدن کی بود مانند دیدن و …
چند روزی بود که برنامههای خود را برای رفتن به قزوین بالا و پایین میکردم. بالاخره قرعه فال به نام امروز، دوشنبه، افتاد. دیشب ساعت 11:30 بود که به قصد تهیه بنزین آزاد سوار جنیفر لوپز (منظور پژو 206 صندوقدار) شدم و زدم بیرون. تلویزیون در گزارشی درباره بنزین اعلام کرده بود که برخی افراد از ساعت 11 شب به بعد برای فروش بنزین آزاد به پمپ بنزینها مراجعه میکنند. من هم که با گذشت نزدیک به یک ماه هنوز کارت سوخت دائم خود را دریافت نکرده بودم و سهمیه موقتم هم در حال تمام شدن بود به ناچار و با توکل به خدا رهسپار پمپ بنزین شدم. زندگی در جریان بود و هیچ نشانی از شب در شهر به چشم نمیخورد. کاروان عروسی و …. هنگامی که به پمپ بنزین رسیدم در جایی خارج از صف ماشین را پارک کردم تا پیاده شوم و پرس و جویم را برای بنزین آزاد شروع کنم که ناگهان یک نفر سمندسوار ...
از مجتمع باهنر تا شورای حل اختلاف ناحیه 2
امروز صبح اول وقت مجتمع باهنر بودم. با این امید که زودتر دادخواستم را ثبت کنم و بتوانم با کمترین تأخیر خودم را به دانشگاه برسانم. با این حال، این امیدواری چندان نپایید و هنگامی که عقربه های ساعت شلنگ انداز از مرز ساعت 10 گذشتند و من پس از 2 ساعت انتظار هنوز دادخواستم از اتاق معاون ارجاع بیرون نیامده بود دست از پا درازتر در انبوهی افراد چشمانتظار در پشت در اتاق باز معاون ارجاع چارهای جز انتظار ناامیدانه نداشتم. از قرار معلوم جلسهای در کار بود! بالاخره انتظار به پایان رسید و دادخواستم از اتاق فراموشی بیرون آمد. بی هیچ درنگی آن را به اتاق رایانه بردم و سپس به شعبه ارجاع شده. پس از آن هم به شعبه دیگری سر زدم که ببینم سرانجام دادنامه از حروفچینی برگشته یا نه که خوشبختانه برگشته بود. یک نسخه از دادنامه را گرفتم و به سرعت خودم را گلولهوار به بیرون مجتمع پرتاب کردم. البته ناگفته نماند که یک بار نزدیک بود که به دلیل خواندن دادنامه در راه پله از پلهها سقوط کنم که خدا نگهدارم بود. بگذریم. در راه که…
چرا تا به حال دونده نشده ایم؟
با آن که دیشب با وجود خستگی زیاد دیروقت خوابیدم، با هر زحمتی بود صبح زود چشمهایم را به باز شدن مجبور کردم و بی هیچ درنگی از خانه زدم بیرون. چند کار را باید انجام می دادم و وقت هم کم داشتم. اول از همه باید سری به دادسرای ناحیه 12 می زدم و بعد هم برای کاری باید به قم می رفتم. با عجله خودم را به دادسرای ناحیه 12 رساندم. هنوز ساعت 8 نشده بود و من شادمان که کارم زود انجام می شود. از دور ازدحام جمعیت در جلوی دادسرا دیده می شد. با خود گفتم هنوز ساعت کار دادسرا شروع نشده و طبیعی است که مردم پشت در چشم انتظار باشند. نزدیک که شدم دیدم که اشتباه کرده ام. موضوع چیز دیگری است...
شوراهای حل اختلاف یا شوراهای رفع تکلیف؟
بر اساس قانون اساسی قوه قضاییه مرجع صالح برای رسیدگی به دعاوی، در معنای گسترده و فراگیر واژه مزبور، تعیین گردیده است. با این حال، به دلیل های گوناگون رسیدگی به دعاوی محدود به قوه مزبور نمانده و نهادهای دیگری برای رسیدگی به برخی دعاوی با ماهیت خاص مانند دعاوی ناشی از رابطه کار، دعاوی مالیاتی و … پدید آمده اند. یکی از نهادهایی که برای رسیدگی به دعاوی بر اساس راهبرد مشارکت شهروندان در حل و فصل دعاوی چند سالی است پا به عرصه وجود نهاده، شورای حل اختلاف است. شورای مزبور با تصویب ماده 189 قانون برنامه سوم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جایگاه قانونی یافت. ماده 189 قانون مزبور مقرر می دارد:
«به منظور کاهش مراجعات مردمی به محاکم قضایی و در راستای توسعه مشارکتهای مردمی، رفع اختلافات محلی و نیز حل و فصل اموری که ماهیت قضایی ندارد و یا ماهیت قضایی آن از پیچیدگی کمتری برخوردار است به شوراهای حل اختلاف واگذار می گردد. حدود وظایف و اختیارات این شوراها، ترکیب و نحوه اعضای آن بر اساس آیین نامه ای خواهد بود که به پیشنهاد وزیر دادگستری و تصویب هیأت وزیران و به تأیید رییس قوه قضاییه می رسد».
آیین نامه مزبور با 23 ماده و چندین تبصره اکنون به تصویب رسیده است. در این نوشته قصد پرداختن به ناهمسازی شورای حل اختلاف با اصول قانون اساسی را ندارم. تنها به بیان این نکته بسنده می کنم که به نظر می رسد شورای مزبور ناهمساز با حق دسترسی شهروندان به رسیدگی قضایی باشد. شوراهای حل اختلاف با بیرون کردن برخی امور از حوزه صلاحیت دادگاههای دادگستری در عمل حق دسترسی شهروندان به رسیدگی قضایی در آن زمینه ها را زیر پا می گذارد. به نظر من این حق هر شهروندی است که بتواند دعوی خود را نزد یک قاضی طرح نموده و دعوایش بر اساس اصول دادرسی منصفانه مورد رسیدگی قرار بگیرد. بگذریم.
چند روز پیش برای تأمین دلیل ناگزیر بودم که به شورای حل اختلاف ناحیه 2 بروم. صبح اول وقت خودم را رساندم به محل شورای مزبور واقع در بزرگراه جلال آل احمد. اما چه سود که ...
سختی های وکالت؛ (1) طرف های ناآگاه
تصور و باور عمومی بر آن است که وکالت حرفه ای آسان و درآمدزا است. چه بسیار شنیده و گفته شده که فلان و بهمان که تازه کار وکالت را شروع کرده یک شبه ره صد ساله را پیموده اند! این شنیده ها و گفته ها همواره وجود داشته و پایانی نیز برای آنها وجود ندارد. با این حال، به عنوان کسی که اندکی در این حرفه تجربه کسب نموده است باید بگویم که واقعیت ها با تصور و باور عمومی بسیار فاصله دارند. وکالت اگرچه ممکن است برای برخی یک حرفه درآمدزا باشد و آنها بتوانند یک شبه ره صد ساله را بپیمایند اما این امر در حرفه وکالت یک استثناء و نه قاعده است. درست به مانند سایر حرفه ها که ممکن است برای برخی درآمدهای کلان و آسان-دسترس پذیر به دنبال داشته باشند. در مورد آسان بودن حرفه وکالت نیز کسانی که ممکن است این ادعا را داشته باشند، یا وکیل نبوده و نیستند یا این که تنها عنوان وکیل را یدک می کشند و آسان بودن وکالت از دید آنها به دلیل عدم آشنایی آنها با وکالت در عمل می باشد. جدا از سختی هایی که وکالت به طور خاص در نظام قضایی ایران دارد، برخی سختی های این حرفه- که به نظر می رسد فرا-ملی باشند وکالت را به یک حرفه سخت بدل می سازند. برای نمونه می توان به ناآگاهی طرف دعوا یا به عبارت دیگر خوانده یا شکایت شونده اشاره کرد که وکیل را دشمن و طرف دعوای خود به شمار آورده و بر این اساس هر گونه دشمنی با وی را برای خود روا می داند. در چنین حالتی توهین و تهدید کمترین چیزی است که یک وکیل با آن روبرو می گردد.
در این جا قصد من پرداختن به تجربه ای است که در پرونده ای خانوادگی به آن برخورد نمودم. در پرونده مزبور...
تمدید پروانه و چند نکته
باز ماه آبان آمد و زمان تمدید پروانه وکالت برای وکیل ها و کارآموزهای وکالت فرا رسید. من هم برای این منظور در روز 14 آبان ناپرهیزی کردم و به کانون وکلاء رفتم. مسوول تمدید پروانه به من گفت که به دلیل تغییر پروانه کارآموزی بهتر آن است که از خیر تمدید پروانه بگذرم و فردا بیایم. چاره ای جز پذیرش این موضوع نداشتم، چرا که در غیر این صورت باید آن روز را برای تمدید پروانه و یک روز دیگر را برای تغییر پروانه قدیمی و دریافت پروانه جدید می گذاشتم. به ناچار پذیرفتم. برای این که کاری کرده باشم ...
لایحه گوسفندی![1]
دیروز که رفتم دادگاه یه اتفاق جالب افتاد، وکالتنامه رو با لایحه خیلی مرتب دادم به قاضی، طبق معمول زیر و روش کرد و خوند و این ور اون ورش کرد و مچاله سنجاقش زد و انداخت جلوم گفت ...
دوستان وكيلم
چندي پيش فرصتي دست داد تا بار ديگر برخي دوستان دوران به ياد ماندني دانشجويي (كارشناسي) را ببينم. يك شب يكي از دوستان تماس گرفت و گفت به قول معروف «قاطي مرغ ها»[1] شده و فلان شب مجلس عروسي است. از شنيدن اين خبر هم خوشحال شدم و هم شگفت زده. خوشحال از اين كه ...
نخستين تجربه
بالاخره آن روزي كه در انتظارش بودم، فرا رسيد. روز چهارشنبه قرار بود براي شركت در نخستين جلسه دادرسي به مجتمع قضايي ولي عصر واقع در خيابان بهشت بروم. براي اين كه در كشور غافلگيري ها تا جايي كه امكان داشت از غافلگير شدن دور بمانم يكي دو روز پيشتر ...