تبليغاتX
وكيل جوان
وكيل جوان
اين وبلاگ به موضوع‌هاي مربوط به وكالت مي‌پردازد.
تصویر وکیل در «کافه پیانو»

تصویر وکیل در «کافه پیانو»[1]

با این که هیچ‌گاه نه از نظر مالی و نه از نظر زمانی برای خرید و خواندن کتاب داستان، آن هم اگر کتاب خوب و خواندنی باشد، تردید به خود راه نداده و نمی‌دهم نمی‌دانم چه سرّی بود که هر گاه گذرم به نشر چشمه در خیابان کریمخان زند می‌افتاد و چشمم به کتاب «کافه پیانو»، برای خرید و خواندن آن چندان میلی در خود احساس نمی‌کردم. این در حالی بود که کتاب مزبور جزو پرفروشترین کتاب‌های داستان داخلی بود و رقابت تنگاتنگی را با کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی داشت که آن هم جزو پرفروش‌ترین‌ها بود. احساسی از یک جهت مانند احساسی که در برخورد با کتاب علی کردان به نام «منشور ملی ایرانیان و همه‌پرسی» داشتم. کتاب مزبور چند سال پیش چاپ گردیده بود و از عنوان «دکتر» برای نویسنده آن استفاده شده بود و همین عنوان بود که بنا بر برخی دلایل، که در جای دیگر گفته‌ام، هیچ‌گاه اجازه نداد تا کتاب مزبور را بخرم و بعدتر، به هنگام آشکار شدن مدرک جعلی دکتری آقای کردان راز آن احساس منفی نسبت به کتاب مزبور بر من آشکار گردید. در مورد کافه پیانو موضوع فرق می‌کرد. هیچ شناختی از نویسنده‌اش نداشتم. تا مدت‌ها در ذهن خود او را با نویسنده دیگری به نام جعفر مدرسی اشتباه گرفته بودم! با این حال، آخرین باری که گذرم به خیابان هفت‌تیر افتاد با پیشنهاد فروشنده جوان کتاب‌فروشی، که نشر چشمه نبود، تردید را کنار گذاشته و کتاب مزبور را خریدم. در اولین فرصتی که به دست آمد شروع کردم به خواندن! کتاب خواندنی به نظر می‌رسید و همین باعث شد که تمام وقت آزادم را به خواندن آن بگذرانم. همان طور که جلوتر می‌رفتم یک نکته خیلی جالب در کتاب مزبور توجهم را به خود جلب نمود و آن نکته تصویری بود که نویسنده کتاب از «وکیل» و شغل «وکالت» در کتاب خود ارایه می‌داد.

در کتاب مزبور در چند جا در مورد «وکیل» و در یک جا در مورد شغل «وکالت» سخن به میان آمده است. راوی کتاب در پاراگراف 5 صفحه 79 اشاره‌ای به این نکته دارد که زمانی می‌خواسته وکیل شود اما چنین نشده است:

«…خیز برداشت که بگوید تقصیر خودم است که توی مصاحبه‌ی گزینش وکالت، به آن بابایی که می‌خواسته پرسش‌های احکام و از این جور چیزها بپرسد؛ گفته‌ام محالِ‌ممکن است به سوال‌هایش جواب بدهم چون خلاف قانون است».

با این که، نویسنده «در پایان» اعلام نموده است که در نوشتن کافه پیانو از واقعیت‌های پیرامونش سود زیادی برده است اما گویا این امر دست‌کم در مورد شغل «وکالت» کم بوده است! توضیح آن که برای ورود به شغل وکالت مصاحبه‌ گزینش انجام نمی‌گیرد تا کسی بخواهد به پرسش‌های احکام پاسخ بدهد یا ندهد! دلیل انتخاب شغل «وکالت» از سوی نویسنده در پاراگراف مورد اشاره روشن نیست. شغل مورد نظر وی هر شغل دیگری مانند «قضاوت»، می‌توانست باشد. اما این که وی ترجیح داده است شغل مورد نظر وی «وکالت» باشد با توجه به روند داستان توجیه منطقی ندارد جز این که نویسنده بخواهد با معرفی خود به عنوان کسی که «حقوق» خوانده و زمانی خواهان «وکیل» شدن بوده است توهین‌های خود به «وکلاء» را توجیه نماید. به هر حال، شاید وی خواسته است با اثبات برادری یا چیزی از جنس آن، ادعای ارث خود را در قالب توهین طلب نماید.

به طور کلی، تصویری که از «وکیل» در کتاب کافه پیانو ارایه می‌شود تصویر قابل پذیرشی نیست. به ویژه آن که دقت شود نویسنده آگاهانه تلاش دارد همه وکلاء را به یک چوب براند و گویا از نظر وی وکیل خوب وکیل مرده است!

در پاراگراف آخر صفحه 234 بهترین صفتی که نویسنده برای توصیف وکیل به ذهنش رسیده است صفت «نسناس» است:

«…چیزی که اعصاب‌مو به هم ریخت این بود که رف پیش یه وکیلِ نَسناس و نشست باهاش به دردِدل کردن… حتی الان که دارم بهش فکر می‌کنم؛ داره حالم بد می‌شه».

فرهنگ معین در توضیح واژه «نسناس» از آن به «میمون آدم‌نما»، «جانوری افسانه‌ای شبیه به انسان»، «آدم نفهم و بدجنس و بدلعاب و بی‌شعور» یاد نموده است و در جلوی معنای سوم آن را یک دشنام معرفی نموده است. فرهنگ بزرگ سخن نیز در توضیح واژه مزبور کم و بیش همان توضیح‌های فرهنگ معین را با مثال‌هایی از کاربرد آن واژه آورده است. برای نمونه، برای معنای سوم، آدم نفهم و بدجنس، مثال‌های زیر آمده است:

«آخه پدرسگ بی‌چشم‌رو، تاپ تاپ… آخه بی‌شرف نسناس».

«از این مردم نسناس و این رجاله بی‌پدر و مادری که در حق فرداًفردشان می‌توان به جرئت گفت:….»

چنان که دیده می‌شود واژه «نسناس» در کنار دشنام‌هایی مانند «پدرسگ، بی‌چشم‌رو، بی‌شرف و … به کار برده می‌شود و از نظر توهین‌آمیز بودن، و نه به طور دقیق از نظر معنایی، در کنار واژگان مزبور قرار می‌گیرد. با این حال، راوی یا همان نویسنده به واژه مزبور بسنده نمی‌کند و در هر جایی که فرصت می‌یابد از نیش و کنایه‌های پنهان و آشکار به وکلاء خودداری نمی‌کند:

-         ص. 169: راوی خطاب به همسرش که برای مشاوره خانوادگی نزد وکیل رفته است می‌پرسد: «ملتفتش کردی شازده‌رو؟» در اینجا منظور از «شازده» همان وکیل است!

-         ص. 170: راوی خطاب به همسرش که برای مشاوره خانوادگی نزد وکیل رفته است می‌پرسد: «بهت نگفت چه چشای قشنگی داری؟» که باز روشن است چه کسانی هدف این نیش و کنایه‌ها می‌باشند!

اگر تمام توهین‌ها و نیش و کنایه‌هایی که به وکلاء در کتاب کافه پیانو انجام گرفته بود محدود به موارد بالا بود شاید من انگیزه چندانی برای نگارش این نوشتار پیدا نمی‌کردم که چنین نبود و نشد. نویسنده کافه پیانو در بخشی دیگر از کتاب مزبور «پایش را از گلیم خویش درازتر کرده» و هر آنچه را که «دل تنگش» خواسته است و سزاوار وکلاء نبوده است به آنها نسبت داده است. غافل از این که «عرض خود می‌برد و زحمت ما می‌دارد»! وی در پاراگراف آخر صفحه 43 و پاراگراف اول صفحه 44 کتاب خود می‌نویسد:

«گفتم: نه. هیچ کدام از این کارایی رو که تو توی هوا کشیدی انجام ندادیم. پری‌سیما رفته بوده پیش یه وکیل. از این قزمیتایی که واسه صدتا یه‌تومنی؛ علیه مادرِشونم دادخواست می‌دن. الاغ نشسته و تا دلش می‌کشیده، دردِدل کرده بوده. وکیله هم برداشته یه اظهارنامه برام فرستاده که آدم خوبی نیستم و زنم طوری که خودش می‌گه نمی‌تونه باهام زندگی کنه. بهتره برم مهریه‌شو مث بچه‌ی آدم بدم. وگرنه ممکنه کاری کنه که بقیه عُمرَمو تو زندون بخوابم.

فکرشو بکن! تو دیوونه‌ی زنت باشی، زنتم دیوونه‌ی تو باشه؛ اون‌وَخ یه‌بار که خر شده بوده، بره پیش یه وکیلِ دله‌ی حمال و بشینه پیشش به دردِدل کردن. بشینه از شوهرش بد بگه.

در حالی که صدبار بهش گفتی زنا، خیلی وقتا خر می‌شن و نمی‌دونن دارن چه غلطی می‌کنن. و این طور وقتا؛ خودشون باید بفهمن که نباید بِرَن پیش کسی و بشینن به دردِدل کردن. چون طرف ممکنه باورش شه و فکر کنه اونا واقعاً شوهراشونو دوس ندارن. در حالی که این طور نیست… اونم از همه جا پیش این وکلا که نون نحس و نجس‌شون، وسط دعوا وَر می‌یاد».

پرسشی که در اینجا طرح آن ضروری می‌نماید این است که نه این نویسنده بلکه به طور کلی هر داستان‌نویس دیگری تا کجا آزاد است که به نام نوشتن داستان عنان قلم رها نموده و هر آنچه را که ممکن است به ذهنش خطور کند،[2] صرف‌نظر از هر قید و بندی بنویسد و به اسم داستان ارایه نماید؟ به ویژه در جایی که، به مانند تمام نمونه‌های ذکر شده در کتاب کافه پیانو، نگارش خطورات ذهنی‌اش هیچ کمکی به پیشبرد خط داستانی کتاب نمی‌کند. به عبارت حقوقی «مرز آزادی بیان و توهین و هتاکی در کجا قرار دارد؟». من می‌پذیرم که در حرفه وکالت نیز به مانند تمام حرفه‌ها افراد شریف و غیر شریف وجود دارند. هیچ کس، عضو هر صنف و حرفه‌ای، از این که بگویند و بشنود که در صنف وی آدم غیر شریف  یا به تعبیر کافه پیانو آدم «نسناس» و «قزمیت» و «دله‌ی حمال» وجود دارد به صرف این تعبیر ناراحت نمی‌شود اما اگر همه اعضای یک صنف به یک چوب رانده شوند و گفته نشود که فلان نویسنده «نسناس»، «قزمیت»، «دله‌ی حمال» و «انگل» فلان کتاب، برای نمونه کافه پیانو، اگر بر فرض این واژگان سزاوار نویسنده مزبور باشد که به یقین نیست، و در عوض این واژگان برای توصیف تمام داستان‌نویس‌ها به کار برده شود بی‌تردید اسباب دل‌آزردگی و ناراحتی فراهم می‌گردد و دلیل آن نیز آشکار است. چرا که «صالح» و «طالح» به یک چوب رانده شده‌اند و چنین حرکتی بیش از آن که نشان از یک دغدغه فرهنگی داشته باشد نشان از یک عقده‌گشایی شخصی دارد!

کتاب کافه پیانو را از نگاه دیگری نیز می‌توان مورد نقد و بررسی قرار داد که از چنین نگاهی توهین‌ها، هتاکی‌ها و نیش و کنایه‌های بالا در حاشیه قرار می‌گیرند و آن نگاه زن‌آزادخواهانه (فیمنیستی) است. در این نگاه، راوی داستان نمونه‌ای از یک مرد به ظاهر روشنفکر با ریشه‌های همچنان پابرجای سنتی است که همسرش دز زندگی زناشویی تا آنجایی حق دارد که وی آن را بپذیرد. همسر وی، اگر می‌تواند برای ادامه تحصیل به شهر دیگری برود ایرادی ندارد چون وی مخالفتی با آن ندارد اما حق ندارد برای مشورت نزد وکیل برود. چرا؟ چون چنین اجازه‌ای از سوی شوهرش صادر نگردیده است. شوهر می‌تواند همسر را از خانه بیرون کند اما همسر نمی‌تواند از خانه بیرون رود مگر با اجازه همسرش! بگذریم. قصد من نقد و بررسی کتاب کافه پیانو نبود و نیست. آنچه که در بالا آمد چند نکته از یک خواننده نه چندان حرفه‌ای داستان بود که دست بر قضا از دور دستی بر آتش وکالت و حقوق دارد و خود را دانشجوی ابدی حقوق، و نه تنها حقوق، می‌داند. در پایان بد نیست این را نیز بگویم که من تاکنون کتاب‌های داستان زیادی، ایرانی و خارجی، خوانده‌ام. هنوز به یاد ندارم که در کتابی چنین پرده‌درانه به یک گروه صنفی و حرفه‌ای توهین شده باشد. هر چند اگر هم شده باشد باز هم مجوزی برای چنین توهین‌ها و هتاکی‌هایی به دست نمی‌دهد!


[1] کافه پیانو، فرهاد جعفری، تهران: نشر جشمه، پاییز 1387

[2]کاری نداریم که این خطورات ذهنی زاییده توهم‌های غیرطبیعی است یا عقده‌های شخصی نویسنده نسبت به یک گروه اجتماعی یا حرفه‌ای و یا ….

|+| نوشته شده در  88/04/09ساعت   توسط جواد كارگزاري  | 

 
domain parking for domains
PageRank Tool